<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>توهمات باطعم شکلات </title>
<link>http://aminam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Sep 2008 10:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ترم جدید،دانشگاه جدید ...</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>
یک ترم نصفه و نیمه دیگه مونده تا بلاخره فارغ بشیم و بریم سر ادامه زندگی مون.تو این مدت، اینجا،خیلی اتفاق ها افتاد.هم واسه من هم واسه دوستام.مسعود و فرنوش که ازدواج کردن بالاخره بچه دار شدن و اسمش رو گذاشتن آرام. عماد کماکان با سحر سر و کله می زنه و اساتید محترم با نهایت قدرت به کارشون ادامه میدن.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;من دارم کار هام رو درست میکنم که واسه فوقولانس برم دانشگاه بین المللی شیراز شعبه قشم. قول میدم بیشتر مینویسم و مطمئنم اونجا هم بر خلاف اسم بزرگش یه سیرک عظیم برپاست !&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پس میریم که داشته باشیم ... سیرک بزرگ امین عقاب و رفقا در قشششششششششششششم !!!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اون که رفته ...</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>داری نگام میکنی. سنگینی شو همیشه حس میکنم. وقتایی که یهو سرم رو می چرخونم حس میکنم 2تا چشم آبی میبینم که محو میشن. میدونم حواست بهم هست که اشتباه نکنم. خودت بهم گفتی دوستش داری. خودت گفتی حواست بهش باشه. مگه نه؟&lt;br /&gt;میگن این روزا آروم میای پایین و پیش اونایی که دوستت داشتن می چرخی. فک کنم راست میگن چون همین الان حس میکنم دستت کشیده شد رو پوست گردنم...&lt;br /&gt;نمیدونم چی بگم. فقط ... خوش به حالت.خوش به حالت که رفتی دختره ...&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Feb 2008 06:20:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیچاره سحر</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;دانشکده تقریبا سوت و کور است. قرار گزاشته ایم با بچه ها برویم نمره ها را ببینیم. نمره یکی از درس های عماد جلوی شماره دانشجویی اش نیست. کمی نگران می شود و سراغ منشی آموزش می رود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;عماد: ببخشید نمره من نیومده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;منشی: جدی؟ چه جالب&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt; !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;کلی ضایع شد و رفت سراغ مسئول محترم آموزش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;عماد: ببخشید نمره من نیومده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;مسئول آموزش: کجا رفته؟ هر هر هر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt; ...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;کلی عصبانی رفتیم سراغ مسئول ثبت نمرات&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;عماد: ببخشید نمره من نیومده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;مسئول ثبت نمرات: صبر کنی میاد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt; !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;عماد که حسابی شاکی شده بود و آماده بود که قاط بزنه سراغ استاد محترم رفت و وقتی به اتاق استاد رسید و چهره ایشان را دید متوجه شد که اصلا ترم گذشته این درس را بر نداشته بود و اسمش اشتباهی وارد لیست آن درش شده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Feb 2008 06:06:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فحش هایی که نگو و نپرس !</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;همه بچه ها حداقل یک بار کتاب پائولو کوئلیو را که قبلا در موردش گفتم دست گرفته اند و برق آنها را لرزانده و دیگران همه به او خندیده اند. این شده است بهانه تفریح و شوخی در ایام امتحانات. حالا نوبت به استادان محترم رسیده است. برای اینکه کتاب را چه کسی به دست استاد بدهد قرعه می ریزیم و خوشبختانه به اسم من یا عماد یا سحر نمی افتد . استاد محترم ادبیات چند سال از حضرت آدم کوچکتر هستند و البته بسیار هم موقر و متین و مودب تشریف دارند و تا به حال در بدترین شرایط کمتر از گل از او نشنیده ایم و دائما ورد زبانش کلماتی چون ارادت، قربانت، عزیز دل، جان برادر و اشعار حافظ و بابا طاهر و البته گاهی هم ایرج میرزای عزیز است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی استاد محترم کتاب را باز کرد و دستش را چند ولتی برق گرفت و کمی هم لرزید جلوی همه فحش هایی داد که نگو و نپرس ! کامران که کتاب را به دست استاد داده بود و به &lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;king of alvaat &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دانشکده معروف است آن قدر خجالت کشید که به جای سرخ شدن سیاه شد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2008 12:51:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد خجالتی و میم گلزاری</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;به استاد محترم گیر داده ایم تا نتایج امتحان را بگوید و هر کاری می کنیم قبول نمیکند تا این که بالاخره بعد از کلی اصرار می رویم جلو در اتاقش. استاد محترم بسیار مودب هستند و معمولا نمره هایشان کمتر از 17 نیست حتی اگر کسی ای کیو اش به اندازه بی ادبی فیل باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد محترم وقتی لیست را نگاه می کند می گوید همه نمره ها باای 16 شده بجز یک آدم احمق که شده 8. م گلزاری می گوید استاد حتما من 8 شده ام. استاد که نام م گلزاری را نمی دانست گفت نه جانم، نه قربانت بروم، نه عزیزم شما که دانشجوی محترمی هستید. این آدم چلغوز م گازاری است. وقتی م گلزاری گفت خوب استاد من گلزاری هستم دیگر صدای جیغ و خنده دختر ها و رنگ صورت گلزاری و چهره استاد مودب در آن لحظه بسیار یازده سپتامبری بود !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 07:29:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو مدل گرید</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description> یکی ار بچه ها یک کتاب برداشته و آورده دانشگاه و به هر کسی که می رسد می گوید این کتاب جدید پائولو کوئلیو را دیده ای؟ دانشجوی طفلی وقتی کتاب را باز می کند برق دستش را می گیرد و همه می زنند زیر خنده. کتابخانه دو سه ساعت قبل از شروع امتحانات شده است بازارچه هر هر و کر کر و جیغ کسانی که کتاب مورد نظر را باز می کنند. وقتی عماد کتاب را به سحر می دهد با حالتی نزدیک به گریه می گوید خیلی شوخی چیپ و مسخره ای بود. لطفا دیگر با من از این شوخی ها نکن !</description>
<pubDate>Wed, 23 Jan 2008 10:30:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i20.tinypic.com/s477gz.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح بیشتر: &lt;A href=&quot;http://ahvazchamran.blogfa.ir/&quot; target=_blank&gt;ایستاده با مشت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Oct 2007 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصدوم آماده است !</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>استاد محترم به شدت در گیر توضیح دادن درس با دست و پا و بقیه اعضای بدنشان هستند و اصلا حواسشان به سکوی جلوی کلاس نیست که ناگهان از اون بالا کفتر میایه و استاد چپه میشه کف کلاس !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه تا از دختر های ردیف جلون از جا می پرن که به استاد کمک کنن و دستشو بگیرن بلندش کنن که استاد داد می زنه نه نه !! پسرا بیان پسرا بیان !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه استاد رو بلند می کنیم و می تکونیم (!) و از آنجایی که استاد جان به شدت احساس مصدومیت حاد می کند کلاس را تعطیل میکند !!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Oct 2007 17:24:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشکل از چیز است !</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; &lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این روزها قبل از افطار هیچ کس از حرف های استاد محترم چیزی نمی فهمد و همه چرت می زنند . بعد از افطار هم هیچ کی چیزی از حرف های استاد نمی فهمد چون اینبار او چرت می زند. خلاصه اوضاعی شده است نگو و نپرس !&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هر چند اوقات دیگر هم بهتر از این نبوده است&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Oct 2007 06:52:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیچاره پیرمرد</title>
<link>http://aminam.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Oct 2007 12:05:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aminam&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>aminam</dc:creator>
<guid>http://aminam.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
