استاد محترم در مورد زندگی یکی از شاعران معاصر صحبت می کند و می گوید او دانشجوی پزشکی بود و عاشق یکی از هم کلاسی هایش می شود اما خوشبختانه وصال نمی دهد ! سالها از آن دوران میگذرد و شاعر پیر میشود و در بستر بیماری همان خانم بالای سر شاعر می آید و می گوید آیا هنوز می خواهی با من ازدواج کنی؟ شاعر می گوید نه ، من همان خاطرات را دوست دارم وشوهر آن خانم هم که حضور داشته میخندد ...
حرف های استاد که به اینجا میرسد یکی از دختر ها میگوید چه شوهری ! و بعد همه برای شاعر متاسف میشویم و یکی از دختر ها حتی گریه اش می گیرد.
+
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 | م.قدیمی
|