دو سه تا از دختر های ردیف جلون از جا می پرن که به استاد کمک کنن و دستشو بگیرن بلندش کنن که استاد داد می زنه نه نه !! پسرا بیان پسرا بیان !!
خلاصه استاد رو بلند می کنیم و می تکونیم (!) و از آنجایی که استاد جان به شدت احساس مصدومیت حاد می کند کلاس را تعطیل میکند !!
این روزها قبل از افطار هیچ کس از حرف های استاد محترم چیزی نمی فهمد و همه چرت می زنند . بعد از افطار هم هیچ کی چیزی از حرف های استاد نمی فهمد چون اینبار او چرت می زند. خلاصه اوضاعی شده است نگو و نپرس !
هر چند اوقات دیگر هم بهتر از این نبوده است
پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.
می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...
پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...
استاد وارد کلاس نشده و هنوز سال تحصیلی جدید را تبریک نگفته و هنوز حضور غیاب نکرده که می گوید بچه ها سریع باشید،وقت نداریم،دفتر ها را باز کنید و بعد به سرعت شروع می کند به جزوه گفتن ... یکی از بچه ها از ته کلاس می گوید استاد مگه [...] دارید؟ استاد می گوید نخیر،جزوه ندارم،خودتان نت بردارید !
پ.ن: یعنی عمرا بتونین حدس بزنین !!
این ورودی های جدید عجب آدم هایی هستند . از همان اولین روز همه به دانشکده آمده اند. حتی روزهایی که کلاس ندارند برای اینکه بیکار نباشند در کلاسهای مختلف شرکت می کنند . ما که سر کلاسها نمی رویم تا کلاسها تشکیل نشوند در عوض آنها می آیند و سر کلاسهای ما می نشینند و بی جهت کلاسها تشکیل می شوند !
ورودی های جدید آنقدر اسکل هستند که حتی تعدادی از آنها رفته اند سر کلاسهای فوق نشسته اند .