یکی از دانشجویان محترمه برای فرار از مشروطی احتیاج به ۱ نمره استاد محترم داشت ، برای رسیدن به این هدف شماره استاد رو از این ور اونور گیر میاره و بعدش صحبت و قرار ملاقات حضوری و صحبت توی فضای گرم خونه و ....
انگاری دوست پسر دانشجوی محترمه موضوع رو میفهمه و بعد از کلی کلنجار میزاره کف دست خانواده دختره و اونها هم شکایت و شکایت کشی و از این صوبتا...
استاد محترم که مجرد تشریف دارن انگار بسیار خوش اشتها تشریف داشتند چون معلوم شده هر ترم نسخه چندتایی از دانشجویانش رو میپیچیده و اون بیچاره ها از ترس آبرو جرات حرف زدن نداشتند.
فعلا که اوضاع دانشگاه بسیار پیچ در پیچ میباشد و ما هم رسما در اعتراض و اعتصاب بسر می بریم و بهانه ای شده برای فرار از امتحانات و دو در کردن درس خوندن...استاد محترم و دانشجوی محترمه فعلا علی الحساب در تعلیق بسر می برند ...
راستی ... انگاری استاد محترم در حال ریختن پته چند استاد محترم دیگر روی آب است ! اوضاعی شده نگو و نپرس !
پ.ن:بسیار خوشحال هستم که اینجا قزوین نیست ...![]()
امتحان تستی داریم و عباس شب قبل از امتحتان کلید جوابها رو از کپی دانشگاه گرفته . سر جلسه کلید را از جیبش بیرون می آورد و شروع به زدن تست ها از روی کلید میکند که استاد میبیند و امتحان را کنسل می کند !
این عباس خنگ به جای حفظ کردن جواب ۲۰ تا تست برگه به اون گندگی رو آورد سر جلسه و ما رو از یه ۲۰ مفتی محروم کرد ![]()
استاد محترم بی آنکه انگشتش را از بینی خارج کند به دانشجوی در حال ارائه کنفرانس نگاه می کند و می گوید:پسر جان مثل اینکه بچه ها خسته شده اند ... لطف کنید زودتر تمامش کنید.
در سلف غوغایی است که نگو و نپرس ، یک روز سالاد می دهند،یک روز ماست و یک روز هم ژله . شنبه ها جوجه می دهند ، یک شنبه ها باقالی پولو با گوشت ، دوشنبه ها چنجه و ...
صحبت از سلف یکی از دانشگاه های وزارت نفت است که هفته قبل دعوتمان کرده بودند برای بازدید و از این جور حرف ها .
معذرت می خواهم اگر فکر کردید صحبا از سلف دانشکده است . سلف دانشکده همچنان تلفات می دهد و مصرف O.R.S بچه ها همچنان قابل توجه است.
امتحان میان ترم داریم و اوضاع ما خیلی خیط است و اصلا هم راه ندارد که امتحان بدهیم ... مانده ایم که چکار کنیم که امتحان به هفته آینده بیفتد ، استاد هم گفته به هیچ عنوان زمان امتحان تغییر نخواهد کرد .
فقط 4 ساعت وقت داریم که کاری کنیم ... کاوه پیشنهاد می دهد استاد را بکشیم که عماد می گوید چرت نگو مومن ! کاوه می گوید جدی گفتم ... بیایید بگوییم استاد مرده و امتحان تعطیل است ...
فکر خوبی بود ... دست به کار میشویم ... یکی از بچه ها سریع می رود دفتر فنی و یک اعلامیه ترحیم درست می کند یکی روی مقوا خبر درگذشت ناگهانی استاد را می نویسد و یکی از بچه ها هم میرود سراغ پارچه نویسی درگذشت استاد ...
به همین راحتی امتحان به سه هفته دیگر منتقل میشود چون استاد با دیدن اعلامیه و پارچه دپ میزند و دو هفته دانشکده نمی آید !