قرار است برویم لابلاتوار و فیلم ببینیم وقتی استاد می آید میبیند هر کدام از خانم ها چند تا پفک،چیپس و بستنی و آب میوه آورده اند می گوید : ظاهرا خانم های محترم کلاس را با کافی شاپ اشتباه گرفته اند و اگر کم و کسری دارند سفارش بدهند که یکی از دختر ها می گوید استاد لطفا چراغ ها را خاموش کنید !
استاد محترم به شدت عصبانی است و حوصله ندارد و وقتی جریان را می پرسیم میگوید دخترم همه چیزش را صورتی کرده است ... روسری ، مانتو ، کفش ، جوراب و ... حالا هم گیر داده که من هم باید کت و شلوار صورتی بخرم ... خدا این آقای بلیک ادواردز را بگویم چکار کند
میپرسیم که هست؟ می گوید خالق پلنگ صورتی...
یکی از بچه ها میگوید استاد فوت کرده؟ استاد میگوید کی؟ بلیک ادواردز؟ دانشجو میگوید نه خیر ! پلنگ صورتی را میگویم !
استاد محترم جلوی در اتاقش ایستاده و من هم پشت او و حواسش به من نیست و هی می گوید چقدر گیجم،چقدر گیجم،پس این کلیدم کو؟و داخل کیفش را می گردد و هی میگوید کلیدم کو؟ من متوجه میشوم که کلیدش از بند کیفش آویزان است که می گویم استاد ببخشید که استاد یکدفعه جیغ می زند چیه پسر جان؟من که هول شدم می گویم هیچی استاد،کلید از اونجاتان آویزان است !
یکی از خانم های دانشکده می پرسد دفتر روابط عمومی دانشکده کجاست؟ که با خنده می پرسم ترم اولی هستید؟ می گوید بله.از اینکه ترم پنجمی هستم احساس جالبی بهم دست می دهد می گویم طبقه سوم انتهای راهرو و بعد می پرسم چه گرایشی؟ وقتی میگوید ترم اول کارشناسی ارشد هستم فکر می کنم احساس جالبی به او دست می دهد !
استاد محترمه گفته هر کس باید بک کتاب بخواند و آن را نقد کند . عباس کتاب داش آکل را خوانده بود و موقع نقد کتاب گفت : استاد داش آکل آدم بسیار معروفی بود مثل پوریای ولی،مثل طیب،مثل مرحوم تختی،مثل امیر پلنگ،جمشید خفن،کورش زرنگ ... که استاد گفت اینها دیگه کین؟عباس گفت استاد شما مگه کجا زندگی می کنید که اینها را نمی شناسید؟
استاد محترم id خودش را روی تخته می نویسد و میگوید من روزهای زوج از ساعت 8 تا 10 شب onlineهستم.هفته قبل که با id شاپرک با استاد محترم چت می کردم ایشان جوگیر شده بودند و چپ و راست اون آیکن دومی از پایین را می فرستاد.
هفته قبل رفتیم شوش و چغازنبیل ، بین راه اتوبوس پسر ها خراب شد و کمی ذوق آلود شدیم و فکر کردیم سوار آن یکی اتوبوس(!) می شویم . وقتی مسئول محترم همراه گفت صبر میکنیم تا تعمیر کار بیاید همه مسافران آن اتوبوس(!!) با گریه برایمان دست تکان دادند و ما هم سوسک وار منتظر تعمیر کار ماندیم
بالاخره ترم پنجم شروع شد و ما وارد نیمه دوم دوران دانشجویی شدیم.نیمه اول که بسیارخوش گذشت و امیدوارم نیمه دوم بازی هم -ببخشید- نیمه دوم این دوران هم به خوبی و خوشی تمام شود و مدرک به دست برویم دنبال کارمان ولی واقعا نمی دانم دو سال دیگر که درسمان تمام شود چه کار باید کرد...
کلاس های تربیت بدنی در ماه رمضان خیلی باحال بود و اساتید محترم همه را حسابی تحویل می گرفتند.
آن روزها بچه ها به جای کلاغ پر،شنا سوئدی و بارفیکس،گل یا پوچ و سیخ بیار کباب ببر بازی می کردند.
صدای اذان و بعد تعطیلی کلاس.ولی استاد پشت میزش می نشیند تا بچه ها بعد از افطار یه کلاس بر گردند.احساس زولبیا بودن به من دست می دهد و به استاد می گویم چای میل دارید از بوفه بیاورم؟
استاد میگوید اگر زحمت نمی شود و من میگویم خواهش می کنم.
با بچه ها در سلف آنقدر مشغول می شویم که چای استاد را فراموش می کنم.میخواهیم به کلاس برگردیم که یاد استاد می افتم ولی چای تمام شده و مجبور میشوم برایش دوغ بخرم.
رشته،آب و کمی رنگ های مجاز خوراکی ، این یعنی سوپ که موقع افطار همه مهمان سلف و رئیس دانشکده هستند.
البته این سوپ مجانی است و به همراه یک لیوان چای و دو عدد قند.
البته همین پذیرایی هم برای عده ای بسیار جالب توجه است.