در دانشکده ما آقایی خارجی مشغول تحصیل بود که پارسال درسش تمام و آماده رفتن به پاکستان شد ... از آنجایی که ایشان بورسیه بودند کشور محترم پاکستان 12 ملیون تومان به حساب دانشکده ریخته اند تا فوق هم بخواند. جناب پاکستانی که دلتنگ وطن شده بود می خواست برگردد اما روئسای دانشکده به زور ایشان را نگه داشتند تا 12 ملیون از دست نرود !
دو هفته پیش عماد برای خودش می خواند آبی رنگ عشقه ، مثل رنگ چشای مهربونت آبی رنگ عشقه مثل رنگ دریای عاشقونه .. هفته قبل میخواند زرشکی رنگ عشقه ، مثل رنگ چشای مهربونت زرشکی رنگ عشقه مثل رنگ فصل انار عاشقونه ... چند روز قبل می خواند لیمویی رنگ عشقه ، مثل رنگ چشای مهربونت لیمویی رنگ عشقه مثل رنگ خیال نرم عاشقونه
بیچاره عماد ... حسابی آسفالت شده چون طرف هر روز یک لنز به چشم هایش می زند !
پسر های ارازل دانشکده بدجور خوشتیپ شده اند ... کفش های توک تیزی که سر به آسمان دارند و شلوار های مینی که دم پایشان تا خورده و تا زیر زانو بالا آمده است.
حالا اینها را داشته باشید و در کنارشان به پیرهن های چسب گل منگلی توجه کنید.البته اینها را میتوان تحمل کرد.... ضایع ترین قسمت ماجرا گوشی آنهاست که به طرز ضاغارت مابانه ای از گردنشان آویزان شده و انواع و اقسام صدا های قشنگ قشنگ ازشان در می آید !
اصلا آدم با دیدن اینها دلش می خواهد بگوید تحصیلات و کلاستو بخورم !