تبليغاتX
توهمات باطعم شکلات
سر و کله زدم با مشتی دانشجوی خنگ اعصاب و روان آدم رو قهوه ای میکنه اما چیزی که باعث میشه همه اینها رو تحمل کنی لذت درس دادنه ... تا وقتی که از کاری که داری میکنی لذت میبری هیچ مشکلی نمیتونه از پا درت بیاره ...

- اگه امید دیدن چشمای قشنگت نبود به چی زنده بودم؟

+ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

با عماد روی نیمکت های یه گوشه دنج محوطه ... لای درخت ها و فضای سبز نشسته ایم که ناگهان اون پشت مشت ها ... لای شمشاد ها ... اونجا هایی که به نظر میاد کسی حواسش بهش نیست ... توی یه نقطه کور خارج از دید ... یه دختر و پسری دارن با خصوصیات بدن هم آشنا میشن ... جالب این بود که صدای آخ و واخ دختره تا پیش ما هم میومد ...!!!!

عماد پیشنهاد کرد که بریم کلید خونه رو بهشون بدیم تا تصمیم نگرفتن تولد بچشون رو همونجا جشن بگیرن ...

بابا جون ... هر غلطی میخواین بکنین ... اما نه وسط دانشگاه ... نه لای شمشاد ها ... نه جایی که دوتا جوون مجرد چشم و دل پاک مثل من و عماد میبینیم ...!!!

+ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

کار شرکت داره پدرم رو در میاره ... درس و دانشگاه هم که هست  ... اضافه رو این همه کار تازه باید دوست داشتن رو هم یاد بگیرم دوباره ...

امروز ساچمه پلو داشتیم از هلال احمر اومده بودن و از بچه ها خون می گرفتن و به هر کسی که خون می داد یه آبمیوه و کیک می دادن...وقت رفتن حدود 100 گالن خون جمع کرده بودن...مسعود می گفت اگه شنبه میومدن حتی یه قطره خون هم گیرشون نمی اومد...شنبه ها مرغ داریم...!

+ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

اوضاع بر وفق مراد ... دانشگاه خراب شده به جای خود باقی و همه چیز در جریان و جنب و جوش ... تنها چیزی که این روزها آزارم می دهد کمی دلتنگی ست و دیگر هیچ ... دلتنگی برای چشم هایی که ندیده عاشقشان شده ام ...

با مسعود صحبت می کردم درباره مشکلات زندگی و درگیری های اون که یک دفعه گفت : می دونی امین ... تنها چیزی که این مدت خیلی آزارم داده اینه که باید ساعت ۷ صبح بلند شم صبحونه بخورم !! اونم منی که تا حالا زودتر از ساعت ۱۲ ظهر از خواب پا نشدم و کلاسهام رو هم همه ظهر به بعد گرفتم ... روم هم نمیشه به فرنوش چیزی بگم ... بنده خدا ساعت ۶ بلند میشه واسه بساط صبحونه ...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا ... مشکلات ازدواج جوانان رو حل کن!!!

+ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

یکی از دختر های کلاس داره برام جریان یه فیلم سینمایی رو تعریف میکنه عماد شونصد بار رفت و اومد وهر بار پرسید چسب دارم.انقدر سریشم شد که آخرش نفهمیدیم پسره تو فیلم به دختره رسید یا نه
+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

استاد محترم اخلاق خیلی با اخلاق هستند یکی از بچه ها از روی کتاب می خواند و استاد محترم انگشتش را تا آرنج داخل بینی کرده است که یکی از پسر ها از ته کلاس گفت: استاد توی آن یکی است و استاد گفت اگر شانس بیاوری از توی همین برایت پیدا می کنم
+ جمعه هشتم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

از وقتی که آقا مسعود ازدواج کرده مرتب توی تمام سکشن های درس تنظیم خانواده شرکت میکنه .. به دقت گوش میده .. یادداشت برداری میکنه و سوال های مهم می پرسه ... خواستم بدونید !!!

+ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

استاد محترم وارد کلاس می شود و می ایستد رو به روی تخته و شروع می کند به صحبت کردن ... بچه ها به طرز عجیبی لبخند می زنند و می خندند ... وقتی می فهمیم که دکمه شلوار استاد باز است نامه ای می نویسیم و به او می دهیم
استاد عذر خواهی می کند و پشت به کلاس می کند تا دکمه را درست کند اما وقتی بر می گردد به ناچار کلاس را تعطیل می کند .

+ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |

استاد محترم درس تنظیم خانواده صحبت از بهترین روش جلوگیری از افزایش فرزند می کند که یکی از متاهلین کلاس میگوید : استاد می بخشین شما متاهل هستید یا مجرد که استاد می گوید من مجردم .. بعد آن دانشجوی متاهل بلند می خندد و می گوید نکته همین جاست ... بهترین روش این نیست . استاد که هیجان زده شده می گوید : ممکنه خواهش کنم بگویید بهترین روش کدام است؟ بعد هم همه بچه ها به او نگاه کردند و گفتند : بگو .. بگو ...
+ شنبه دوم اردیبهشت 1385 | م.قدیمی |