تبليغاتX
توهمات باطعم شکلات
بین پسرهای دانشگاه مرسوم شده بود وقتی میخواستن برن دستشویی میگفتن دارم میرم آرایشگاه ... چون دختر های دانشگاه وقتی از دستشویی خارج میشن کلی چهره شون تغییر میکنه !!

پ.ن: سال نوی بدون غمی داشته باشید

+ جمعه بیست و ششم اسفند 1384 | م.قدیمی |

پسر عجب شبی بود ... پر از ترقه و دود و هیجان ... پر از زنبوری و کپسولی و پشکلی و دینامیت !! ... چقدر بمب خوشه ای ترکوندیم ... چقدر لاستیک آتیش زدیم ... چقدر سرو صدا شنیدیم و ترقه ترکوندیم ... چقدر بدو بدو و از دست مامورها فرار کردیم ...

شب بیاد موندنی و خوبی بود ... بعد از مدت ها خندیدم و از باهم بودن لذت بردم ...

قبول دارم ... این اون چهارشنبه سوری که قبلا می گرفتن نیست ... اما اینم یه رسم تازه است ... یه مراسم برای تخلیه هیجان و انرژی نسلی که تفریحشون فقط پاساژ گردی های شبانه و کافی شاپ و رستورانه ... اینم یه جورشه !!

پارسال عید رو به خاطر همین چهارشنبه سوری کچل گذروندم ( یه شب بازداشتگاه با اعمال شاقه!!) ولی امسال رو خوب قصر در رفتم !!
+ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 | م.قدیمی |

من خوبم .... شما خوبید؟
+ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 | م.قدیمی |

خوب کلاس ها تموم ... به همین سادگی با دو جلسه سر کلاس رفتن کلاسها تمام شد ... اینجا هتل دانشگاه است ... صدای خودم !!

با استاد محترم صحبت میکنیم که چهار شنبه سوری رسم کهن ماست و نباید عوض بشه و از این حرفا که یکدفعه مسعود که از همه جا بیخبر بود وارد جمع شد و گفت امین بمب هارو جور کردی یا نه؟ من رو بگی ... ترکیدم !!

+ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | م.قدیمی |

استاد محترم داره جزوه میگه و ما عین تراکتور مینویسیم که یکدفعه تن صداش عوض میشه و میگه خانوم محترم کلاس که جای آدامس جویدن نیست...دختره دست میکنه تو دهنش و میگه استاد آدامس نیست کاغذه...استاد وقتی با بغض نزدیک به انفجار خانوم روبرو میشه تند میگه باشه عزیزم کاغذ اشکالی نداره...خوب کجا بودیم؟
+ شنبه بیستم اسفند 1384 | م.قدیمی |

استاد محترم که اولین سال تدریشان است بد جور جوگیر شده اند و می گویند : من می خواهم با همه شما دوست باشم و موضوع نمره و این حرف ها اصلا مهم نیست ... آنقدر دوستان خوبی باشیم که بیرون دانشگاه هم ارتباط داشته باشیم مثلا شاید هفته دیگه با هم برویم خارج شهر ... استاد محترم دستش را تصادفا سمت فرنوش گرفته بود که مسعود بلند شد و گفت : استاد ما هفته دیگه وقت نداریم . استاد که متوجه عصبانیت مسعود شده بود گفت : خوب بله هفته بعد من تنها می روم!!

این پیرمرده رو دیدین که درباره انقلاب و خون شهیدا صحبت میکنه؟

+ سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 | م.قدیمی |

جریان این ترم بهمن خیلی جالبه ... کلاسها که رسما اوایل اسفند شروع میشه و دو هفته مونده به عید تعطیل میشه ... بعد عید هم تا بچه ها بخوان تنگش کنن و بیان دانشگاه فروردین تموم شده و وسط های خرداد هم که امتحانات شروع میشه ... اینجوریاست که ما کلا ۶-۷ جلسه بیشتر سر کلاس نمیریم !!!

سر کلاس نشسته بودیم و مسعود داشت زیر لب آهنگ تو از شکار من میای رو میخوند که استاد محترم گفت زمان ما عاشق و معشوق یه کبوتر تشبیه میشدن ولی الان فکر کنم بوفالو صفت مناسب تری باشه !!!

+ دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | م.قدیمی |

این روزا برزخی ام و حسابی سگی … کلاس های من که معمولا با خنده و شوخی و خلاصه مفرح برگزار میشد این ترم شدیدا جدی شده … جوری که خودمم گاهی سر کلاسهای خودم حوصله ام سر میره … نمی دونم گفته بودم یا نه ولی دانشگاه ما یه سری استادیار داره که وظیفشون حل تمرین و رفع اشکال و بازخوانی درس هاست ( بازخوانی یعنی تکرار دوباره قسمت های مشکل درس برای کسایی که توی کلاس درس کامل متوجه نشدن …) یکی از این استادیار ها هم بدبختانه منم ! … این کلاسها سود مالی که نداره هیچ ضرر هم داره … شاید تنها سودش یه سری رانت ها و لابی ها باشه و آشنایی با چهره های جدید !!

اینو گفتم که بگم از این حرفها که پشت سر بقیه استاد ها میزنم گاها پشت سر خودم هم هست که بعضی وقتا به اسم استاد های دیگه براتون تعریف می کنم !!

قضیه بچه عماد و پدر خوانده شدن من که یادتونه؟ … البته مشکل با یه سری راهکار های پزشکی حل شد و من آرزوی پدرخوانده شدن به دلم موند !! بعد اون جریانات عماد و موژان ترجیح دادن تا مدتی جلوی چشم همدیگه آفتابی نشن … حالا بعد مدتی توی یه سری محافل خصوصی با هم دیده شدن!! خدا به خیر بگذرونه …

تفریح این روزهای ما هم شده گز کردن شبانه خیابان ها و پاساژ ها و حرف زدن … پریسا یه تیکه کلامی داشت که هر وقت با هم بحث می کردیم و من کم می آوردم می گفت : چیه؟ دنبال یه راه حل منطقی می گردی؟ این تیکه کلامش همه گانی شده بود تا جایی که سر کلاسها به استاد هم گاهی می انداختیم … امروز سر یکی از کلاسها وقتی یکی از بچه ها بهم گفت استاد دارین دنبال یه راه حل منطقی میگردین چند لحظه ای … روحش شاد …

دلم یه لیوان آب پرتقال خنک می خواد …
+ شنبه سیزدهم اسفند 1384 | م.قدیمی |

استاد محترم خارج زندگی کرده ما که در فارسی حرف زدن کلی مشکل دارد و کلمه ها رو یکی در میون انگلیسی فارسی می گوید یادتان هست؟
هفته پیش یکی از بچه ها از استاد چیزی پرسید استاد گفت : آره جونم البته جونم رو به انگلیسی گفت از آن جلسه به بعد هیچ کدام از دختر ها جرات سوال کردن از استاد مربوطه را نداشتند
+ پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 | م.قدیمی |

اینجا وبلاگ من نیست ... شده وبلاگ بقیه ... وبلاگ شماها ...

کافیه کامنت های پست قبل رو بخونید ... من احتیاج به ترحم هیچکدوم از شماها ندارم ...

در ضمن ... اینجا درش تخته شد ... لینکاتون رو میتونید وردارید

نه خداحافظی میکنم ... نه تشکر ...

+ سه شنبه نهم اسفند 1384 | م.قدیمی |

استاد محترم تعطیلات بین دو ترم رو تشریف برده بودند دبی ... اولین جلسه بعد از حال و احوال شروع کردند از خاطرات سفر گفتن و زیبایی های دبی و چه ها که تا به حال ندیده بودند و اونجا دیدند .... وقتی از بچه ها پرسید که تا حالا کسی از شما رفته دبی؟ نصف بیشتر بچه ها دستشون رو بردند بالا ... بعد استاد محترم گفت : خوب بچه ها ... برای جلسه اول فکر کنم کافیه و میتونید برید !!
+ دوشنبه هشتم اسفند 1384 | م.قدیمی |

استاد وارد کلاس میشود و می گوید خب بچه ها چه خبر؟ بعد هر کدام از بچه ها یک جمله درباره مسائل سیاسی روز می گویند بعد استاد می گوید منظور من از چه خبر یعنی اینکه از هدیه تهرانی بگید از فوتبال بگید از کیدمن بگید از شادمهر بگید و دیگر از سیاست چیزی نگید که اوضاع خیلی خیطه!

پ.ن: نمیخوام اینجا مصیبت نامه بنویسم ... بزار دردات مال خودت باشن ... مردم انقدر مشکل دارن که دیگه کسی حال ناراحت شدن واسه تورو نداره ... پس ...

پ.ن۲: اسم اینجا رو عوض کردم .. هرکی لینک داده اگه دوست داره عوض کنه ... اگه دوست هم نداره عوض نکنه !

+ یکشنبه هفتم اسفند 1384 | م.قدیمی |

 پریسا یکی از بچه های درس خون کلاسه که شدیدا بچه مثبته و چند بار به طور اتفاقی ازم جزوه گرفته و با هم درس کار کردیم ...
در ضمن پریسا یه پرشیا داره که باش میاد دانشگاه و میره ...
نمی دونم چرا دارم یه طوری میشم!

با این که پریسا درسش خیلی از من بهتره اما طی یکی دو هفته گذشته روزی شونصد مرتبه به من زنگ زده تا در مورد امتحان و جزوه چیز هایی بپرسه البته من هم از این اتفاق بسیار خوشحال ام و باز هم البته نه به خاطر این که پریسا با من تماس می گیره ...  بلکه به خاطر اینکه مجبورم جزوه ها رو تیکه پاره کنم تا در جواب سوال هاش ضایع نشم

من تست اعصاب و روان دادم و تو يه دور نزديک 20 بار اشتباه کردم ... پريسا گفت:" آخي ! بميرم الهي ! ... چرا اعصابت اينقدر ضعيف شده؟ ... به خودت اينقدر فشار نيار ..."کم مونده گريه کنه که با وساطت آزمايش کننده و التماس هاي من بيخيال ميشه ...

پریسا همه رو دعوت میکنه به شام ... ۵ تامون عین نخورده ها با سر قبول می کنیم ... اولین دعوت پریسا خانوم هم با خوبی و خوشی تموم شد ...

پریسا دیروز بهترین کادو عمرم رو بهم داد ...  ....
استاد محترم وقتی می فهمه که تولدم بوده گیر سه پیچ بلژیکی میده که باید بری شیرینی بخری ... حالا شیرینیم کجا بود ؟ ... کلید ماشین رو از پریسا گرفتم و رفتم یه کیلو شیرینی خریدم و اومدم ...
نگرفتید چی شد؟ ... با دقت باید بخونین !!!

دیشب شیش تایی(من و پریسا عماد و موژان مسعود و فرنوش) رفتیم کنسرت حامی و مانی رهنما ... جاتون خالی ... انقدر جیغ زدیم و داد و بیداد کردیم که بعد کنسرت هممون گلومون گرفته بود ...

روابط به شدت تیره و تار شده ... تلاش های گروه ضربت(مسعود و عماد و فرنوش و موژان) برای آشتی دادن ما به هیچ جا نرسیده و ما کماکان سوار بر خر شیطان بر مواضع خود پافشاری میکنیم ... سلاح زنانه(گریه دیگه بابا!!) هم کارساز نبوده ...
این دعوای ما خیلی باحال شده ... اصلا شده دعوا بین پسرها و دخترها!!! مسعود هم با اون همه پاچه خوار بودنش به فرنوش میگه: " امین راست میگه .. چه معنی داره که پسر و دختر هی قربون صدقه هم برن ؟ ..."
آخه من نمی دونم ... چه دلیلی داره صبح ساعت 8 به sms جواب بدم که بیدار شدم یا نه؟!!!! ساعت 3 ظهر بگم که ناهار چی خوردم ... ساعت11 شب بگم که کجام ... این کی بود که الان زنگ زد به موبایل من ... اون دختره اون روز چی کارم داشت ... شاگردام چرا هی زنگ میزنن ... چرا شاگرد تو خونه گرفتم ... بابا مگه زن و شوهریم آخه؟
تا اطلاع ثانوی عشق یه چیزی مث کشک و دوغه !!!!

خوب چی کار کنم ... دلم براش تنگ شده ... برای صحبت کردن هاش و غر غر کردن هاش ... برای سر به سر گذاشتن هاش ... برای نیشگون هاش و برای خنده هاش و برای گیر دادن هاش ... می دونم اونم هین طوره ... از نگاه های زیر چشمی و احوال پرسیدن ها و نگرانی های زیر زیرکیش می فهمم ....
کی گفته نمیشه ؟ ... میرم جلو و .... همه چیز تموم میشه ... دوباره مال هم میشیم ...
خانومی دلم برات تنگ شده ...

سر امتحان حالم به هم خورد ... استفراغ خونی و عفونی ... هم امتحانم خراب شد و هم رفتم بیمارستان ... فعلا حالم خوبه ولی ... بیچاره پریسا ... داشت می مرد ... اونم بیخیال امتحان شد و اومد بیمارستان ... کارامو اون جور کرد ... مسعود و عماد و فرنوش  هم بعد امتحان زود اومدن ... دمشون گرم ...

رفتم با استاد صحبت کنم که اگه میخواد بندازتم لااقل یه ۹.۵ بده تا زیاد به معدلم گه نزنه ... وقتی جریان رو می فهمه میگه :"چند کارتو راه میندازه؟!!" با خجالت میگم :" استاد اگه میشه یه ۹.۵ بدید تا زیاد دردم نگیره!!" استاد میزنه زیر خنده و میگه :"۹.۵ چیه بابا؟ ... این همه اومدی واسه ۹.۵؟ ... با توجه به شناختی که ازت دارم ... ۱۸ خوبه؟"
در حالی که از خوشحالی میخوام بپرم بغلش میگم عالیههههههههههه ... میخوام برم که میگه:" کاش لاقل میگفتی واسه پریسا هم یه نمره ای بدم تا نیوفته ...بدبخت!! اون به خاطر تو امتحان نداد ..."
از خجالت دارم آب میشم ... که استاد میگه:"هیچی نگو ... زودتر از اینی که تو بخوای بگی به اون ۲۰ دادم که واقعا ارزشش از ۲۰ هم بیشتره ..."

هفته قبل یکی از دانشجویان سال اولی سکته کرد و متاسفانه دار فانی را وداع گفت این چندمین مرگ توی چند ماه گذشته است که در دانشگاه ما همه رو غصه دار کرد ... عماد می گوید انگاری حضرت عزرائیل در دانشگاه ما مشغول تحصیل می باشد ... فقط خدا کند ترم آخر باشد و با معدل خوبی هم فارق التحصیل شود
پریسا می گوید اگر ترم دومی باشد چه کنیم؟ و بعد با گریه به من می گوید خدا کند تا قبل از فارق التحصیل شدن من و تو به ما گیر ندهد !
دیشب خواب دیدم من و پریسا توی یه مراسم بودیم و من کلی با کروات و تشکیلات و تیپ زده بودم اساسی که حضرت عزرائیل اومد جلو و خواست با من دست بده که از خواب می پرم ... وقتی این خواب را برای پریسا تعریف کردم سه ساعت تمام گریه کرد و پیشنهاد داد انصراف بدهیم و یک رشته دیگر بخوانیم!
 
یه دختر جوون یه دختر درسخون و شیطون اشتباه می کنه و سرما می خوره و میره دکتر ... به همین سادگی که داری فکرشو می کنی ... آره ... میره دکتر تا یه پنی سیلین بزنه و خوب بشه ... سالم بشه ... اما دکتر قصه ما بدون سوال و تست آمپولش رو می زنه  ... دختر حساسیت داشته و شوک بهش وارد میشه و می میره ... به همین راحتی ... آره می میره ...

نمی گم اون دختر پریسای من بود تا دلت بلرزه ...

پ.ن: این روزها کارم شده خواندن هزار باره اینها و اشک ریختن ... تنها اشک ریختن

 پ.ن۲: ممنون رفیق عزیز

+ پنجشنبه چهارم اسفند 1384 | م.قدیمی |

دیروز خاکش کردن ... با همین دستای خودم خاک ریختم روش ... روی گلوی قشنگ پاره شدش ...

دیگه هیچ علاقه ای به درس و دانشگاه واسم نمونده ... شاید انصراف دادم ...

چند باری فکر خودکشی زد به سرم اما وقتی یاد پدر و مادر پریسا افتادم که چطور شکسته بودن منصرف شدم ...

از همه کسایی که تسلیت گفته بودن تشکر میکنم

+ پنجشنبه چهارم اسفند 1384 | م.قدیمی |

اصلا نمی تونم چیزی بنویسم ... چند وقتی نیستم ... همین

پ.ن: خدایا ... ریدم تو اون رحمتت ... تف تو اون عدالتت ... چرا من زنده ام؟

+ سه شنبه دوم اسفند 1384 | م.قدیمی |