پ.ن: سال نوی بدون غمی داشته باشید
پسر عجب شبی بود ... پر از ترقه و دود و هیجان ... پر از زنبوری و کپسولی و پشکلی و دینامیت !! ... چقدر بمب خوشه ای ترکوندیم ... چقدر لاستیک آتیش زدیم ... چقدر سرو صدا شنیدیم و ترقه ترکوندیم ... چقدر بدو بدو و از دست مامورها فرار کردیم ...
شب بیاد موندنی و خوبی بود ... بعد از مدت ها خندیدم و از باهم بودن لذت بردم ...
قبول دارم ... این اون چهارشنبه سوری که قبلا می گرفتن نیست ... اما اینم یه رسم تازه است ... یه مراسم برای تخلیه هیجان و انرژی نسلی که تفریحشون فقط پاساژ گردی های شبانه و کافی شاپ و رستورانه ... اینم یه جورشه !!
با استاد محترم صحبت میکنیم که چهار شنبه سوری رسم کهن ماست و نباید عوض بشه و از این حرفا که یکدفعه مسعود که از همه جا بیخبر بود وارد جمع شد و گفت امین بمب هارو جور کردی یا نه؟ من رو بگی ... ترکیدم !!
این پیرمرده رو دیدین که درباره انقلاب و خون شهیدا صحبت میکنه؟![]()
سر کلاس نشسته بودیم و مسعود داشت زیر لب آهنگ تو از شکار من میای رو میخوند که استاد محترم گفت زمان ما عاشق و معشوق یه کبوتر تشبیه میشدن ولی الان فکر کنم بوفالو صفت مناسب تری باشه !!!
این روزا برزخی ام و حسابی سگی … کلاس های من که معمولا با خنده و شوخی و خلاصه مفرح برگزار میشد این ترم شدیدا جدی شده … جوری که خودمم گاهی سر کلاسهای خودم حوصله ام سر میره … نمی دونم گفته بودم یا نه ولی دانشگاه ما یه سری استادیار داره که وظیفشون حل تمرین و رفع اشکال و بازخوانی درس هاست ( بازخوانی یعنی تکرار دوباره قسمت های مشکل درس برای کسایی که توی کلاس درس کامل متوجه نشدن …) یکی از این استادیار ها هم بدبختانه منم ! … این کلاسها سود مالی که نداره هیچ ضرر هم داره … شاید تنها سودش یه سری رانت ها و لابی ها باشه و آشنایی با چهره های جدید !!
اینو گفتم که بگم از این حرفها که پشت سر بقیه استاد ها میزنم گاها پشت سر خودم هم هست که بعضی وقتا به اسم استاد های دیگه براتون تعریف می کنم !!
قضیه بچه عماد و پدر خوانده شدن من که یادتونه؟ … البته مشکل با یه سری راهکار های پزشکی حل شد و من آرزوی پدرخوانده شدن به دلم موند !! بعد اون جریانات عماد و موژان ترجیح دادن تا مدتی جلوی چشم همدیگه آفتابی نشن … حالا بعد مدتی توی یه سری محافل خصوصی با هم دیده شدن!! خدا به خیر بگذرونه …
تفریح این روزهای ما هم شده گز کردن شبانه خیابان ها و پاساژ ها و حرف زدن … پریسا یه تیکه کلامی داشت که هر وقت با هم بحث می کردیم و من کم می آوردم می گفت : چیه؟ دنبال یه راه حل منطقی می گردی؟ این تیکه کلامش همه گانی شده بود تا جایی که سر کلاسها به استاد هم گاهی می انداختیم … امروز سر یکی از کلاسها وقتی یکی از بچه ها بهم گفت استاد دارین دنبال یه راه حل منطقی میگردین چند لحظه ای … روحش شاد …
کافیه کامنت های پست قبل رو بخونید ... من احتیاج به ترحم هیچکدوم از شماها ندارم ...
در ضمن ... اینجا درش تخته شد ... لینکاتون رو میتونید وردارید
نه خداحافظی میکنم ... نه تشکر ...
پ.ن: نمیخوام اینجا مصیبت نامه بنویسم ... بزار دردات مال خودت باشن ... مردم انقدر مشکل دارن که دیگه کسی حال ناراحت شدن واسه تورو نداره ... پس ...
پ.ن۲: اسم اینجا رو عوض کردم .. هرکی لینک داده اگه دوست داره عوض کنه ... اگه دوست هم نداره عوض نکنه !
پریسا یکی از بچه های درس خون کلاسه که شدیدا بچه مثبته و چند بار به طور اتفاقی ازم جزوه گرفته و با هم درس کار کردیم ...
در ضمن پریسا یه پرشیا داره که باش میاد دانشگاه و میره ...
نمی دونم چرا دارم یه طوری میشم!
با این که پریسا درسش خیلی از من بهتره اما طی یکی دو هفته گذشته روزی شونصد مرتبه به من زنگ زده تا در مورد امتحان و جزوه چیز هایی بپرسه البته من هم از این اتفاق بسیار خوشحال ام و باز هم البته نه به خاطر این که پریسا با من تماس می گیره ... بلکه به خاطر اینکه مجبورم جزوه ها رو تیکه پاره کنم تا در جواب سوال هاش ضایع نشم
من تست اعصاب و روان دادم و تو يه دور نزديک 20 بار اشتباه کردم ... پريسا گفت:" آخي ! بميرم الهي ! ... چرا اعصابت اينقدر ضعيف شده؟ ... به خودت اينقدر فشار نيار ..."کم مونده گريه کنه که با وساطت آزمايش کننده و التماس هاي من بيخيال ميشه ...
پریسا همه رو دعوت میکنه به شام ... ۵ تامون عین نخورده ها با سر قبول می کنیم ... اولین دعوت پریسا خانوم هم با خوبی و خوشی تموم شد ...
پریسا دیروز بهترین کادو عمرم رو بهم داد ... ....
استاد محترم وقتی می فهمه که تولدم بوده گیر سه پیچ بلژیکی میده که باید بری شیرینی بخری ... حالا شیرینیم کجا بود ؟ ... کلید ماشین رو از پریسا گرفتم و رفتم یه کیلو شیرینی خریدم و اومدم ...
نگرفتید چی شد؟ ... با دقت باید بخونین !!!
دیشب شیش تایی(من و پریسا عماد و موژان مسعود و فرنوش) رفتیم کنسرت حامی و مانی رهنما ... جاتون خالی ... انقدر جیغ زدیم و داد و بیداد کردیم که بعد کنسرت هممون گلومون گرفته بود ...
روابط به شدت تیره و تار شده ... تلاش های گروه ضربت(مسعود و عماد و فرنوش و موژان) برای آشتی دادن ما به هیچ جا نرسیده و ما کماکان سوار بر خر شیطان بر مواضع خود پافشاری میکنیم ... سلاح زنانه(گریه دیگه بابا!!) هم کارساز نبوده ...
این دعوای ما خیلی باحال شده ... اصلا شده دعوا بین پسرها و دخترها!!! مسعود هم با اون همه پاچه خوار بودنش به فرنوش میگه: " امین راست میگه .. چه معنی داره که پسر و دختر هی قربون صدقه هم برن ؟ ..."
آخه من نمی دونم ... چه دلیلی داره صبح ساعت 8 به sms جواب بدم که بیدار شدم یا نه؟!!!! ساعت 3 ظهر بگم که ناهار چی خوردم ... ساعت11 شب بگم که کجام ... این کی بود که الان زنگ زد به موبایل من ... اون دختره اون روز چی کارم داشت ... شاگردام چرا هی زنگ میزنن ... چرا شاگرد تو خونه گرفتم ... بابا مگه زن و شوهریم آخه؟
تا اطلاع ثانوی عشق یه چیزی مث کشک و دوغه !!!!
خوب چی کار کنم ... دلم براش تنگ شده ... برای صحبت کردن هاش و غر غر کردن هاش ... برای سر به سر گذاشتن هاش ... برای نیشگون هاش و برای خنده هاش و برای گیر دادن هاش ... می دونم اونم هین طوره ... از نگاه های زیر چشمی و احوال پرسیدن ها و نگرانی های زیر زیرکیش می فهمم ....
کی گفته نمیشه ؟ ... میرم جلو و .... همه چیز تموم میشه ... دوباره مال هم میشیم ...
خانومی دلم برات تنگ شده ...
سر امتحان حالم به هم خورد ... استفراغ خونی و عفونی ... هم امتحانم خراب شد و هم رفتم بیمارستان ... فعلا حالم خوبه ولی ... بیچاره پریسا ... داشت می مرد ... اونم بیخیال امتحان شد و اومد بیمارستان ... کارامو اون جور کرد ... مسعود و عماد و فرنوش هم بعد امتحان زود اومدن ... دمشون گرم ...
رفتم با استاد صحبت کنم که اگه میخواد بندازتم لااقل یه ۹.۵ بده تا زیاد به معدلم گه نزنه ... وقتی جریان رو می فهمه میگه :"چند کارتو راه میندازه؟!!" با خجالت میگم :" استاد اگه میشه یه ۹.۵ بدید تا زیاد دردم نگیره!!" استاد میزنه زیر خنده و میگه :"۹.۵ چیه بابا؟ ... این همه اومدی واسه ۹.۵؟ ... با توجه به شناختی که ازت دارم ... ۱۸ خوبه؟"
در حالی که از خوشحالی میخوام بپرم بغلش میگم عالیههههههههههه ... میخوام برم که میگه:" کاش لاقل میگفتی واسه پریسا هم یه نمره ای بدم تا نیوفته ...بدبخت!! اون به خاطر تو امتحان نداد ..."
از خجالت دارم آب میشم ... که استاد میگه:"هیچی نگو ... زودتر از اینی که تو بخوای بگی به اون ۲۰ دادم که واقعا ارزشش از ۲۰ هم بیشتره ..."
نمی گم اون دختر پریسای من بود تا دلت بلرزه ...
پ.ن: این روزها کارم شده خواندن هزار باره اینها و اشک ریختن ... تنها اشک ریختن
پ.ن۲: ممنون رفیق عزیز
دیگه هیچ علاقه ای به درس و دانشگاه واسم نمونده ... شاید انصراف دادم ...
چند باری فکر خودکشی زد به سرم اما وقتی یاد پدر و مادر پریسا افتادم که چطور شکسته بودن منصرف شدم ...
از همه کسایی که تسلیت گفته بودن تشکر میکنم
اصلا نمی تونم چیزی بنویسم ... چند وقتی نیستم ... همین
پ.ن: خدایا ... ریدم تو اون رحمتت ... تف تو اون عدالتت ... چرا من زنده ام؟