داستان خیلی جالبیه ... گوش کن ...
یه دختر جوون یه دختر درسخون و شیطون اشتباه می کنه و سرما می خوره و میره دکتر ... به همین سادگی که داری فکرشو می کنی ... آره ... میره دکتر تا یه پنی سیلین بزنه و خوب بشه ... سالم بشه ... اما دکتر قصه ما بدون سوال و تست آمپولش رو می زنه ... دختر حساسیت داشته و شوک بهش وارد میشه و می میره ... به همین راحتی ... آره می میره ...
نمی گم اون دختر پریسای من بود تا دلت بلرزه ...
+
یکشنبه سی ام بهمن 1384 | م.قدیمی
|
یکی از دختر های دانشگاه که ورودی جدید است می آید و به من می گوید : فکر می کنی من چند سالم باشه ؟ می گم : چطور مگه ؟ می گه : آخه همه فکر می کنند من 16 17 سال بیشتر ندارم ... میگم : جدی؟ من فکر می کردم دختر یکی از مسئولین دانشگاه هستی که بعد تعطیل شدن مدرسه تون می آیید تا با هم بروید منزل !!
+
یکشنبه سی ام بهمن 1384 | م.قدیمی
|
کتابدار محترم عوض شده اند و جدیدا خانم محترمی آمده اند که خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق و خوش .... هستند خلاصه !! وبه هیچ عنوان تاخیر در برگرداندن کتاب ها رو جریمه نمی کنن این روزا مسعود اول صبح 28 تا کتاب میگیره و همه رو میخونه و عصر تحویل میده ....
+
شنبه بیست و نهم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
هفته قبل یکی از دانشجویان سال اولی سکته کرد و متاسفانه دار فانی را وداع گفت این چندمین مرگ توی چند ماه گذشته است که در دانشگاه ما همه رو غصه دار کرد ... عماد می گوید انگاری حضرت عزرائیل در دانشگاه ما مشغول تحصیل می باشد ... فقط خدا کند ترم آخر باشد و با معدل خوبی هم فارق التحصیل شود
پریسا می گوید اگر ترم دومی باشد چه کنیم؟ و بعد با گریه به من می گوید خدا کند تا قبل از فارق التحصیل شدن من و تو به ما گیر ندهد !
دیشب خواب دیدم من و پریسا توی یه مراسم بودیم و من کلی با کروات و تشکیلات و تیپ زده بودم اساسی که حضرت عزرائیل اومد جلو و خواست با من دست بده که از خواب می پرم ... وقتی این خواب را برای پریسا تعریف کردم سه ساعت تمام گریه کرد و پیشنهاد داد انصراف بدهیم و یک رشته دیگر بخوانیم!
+
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
اسمش حذف و اضافه است و معدل من هم مثلا الف شده ... میخوام واحد هامو به ۲۴ که هیچ ... به ۲۰ برسونم که خانوم متصدی میگه تو همین ۱۶ واحد رو پاس کن ... بقیش پیش کشت ... یعنی برنامه ریزی تحصیلی و این حرفا یه چیزی تو مایه های کشک !!!
پ.ن : مشکل عماد با یکم خونریزی اضافی حل شد ... 
+
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
من:" عماد ... بابا بی خیال ... اشکال نداره ، غصه نخور ... خودم واست بزرگش میکنم ...!"
مسابقه: به هرکسی که بگه الان چه اتفاقی افتاده یک عدد بلیط رایگان تور بازدید از دانشگاه خودمون اهدا میکنم تا بیاد ما موجودات عجیب الخلقه رو از نزدیک تماشا کنه !!
+
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
فرنوش یه بسته کلوچه برا مسعود آورده و مسعود کلی ذوق آلوده شده و به طرز خفنی کف کرده !! وقتی بهش میگیم کلوچه ها رو باز کن بخوریم سرخ می شود و کلی شاکی!!
پ.ن: من کماکان از هرگونه تبادل لینک استقبال میکنم !!
+
جمعه چهاردهم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
وقتی میبینم نمره تربیت بدنی ام شده 18 حالم گرفته میشه ... همه حرکت ها رو خوب و کامل انجام داده بودم و فکر میکردم 20 بشم ...به استاد تربیت بدنی که اعتراض میکنم میگه من به رضا زاده هم 20 نمیدم ... تو که فنچی !
+
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
بالاخره ترم سوم تمام شد و ترم چهارمی شدیم ... پنجاه واحد از صد و سی و چند واحدمان پاس شد ... مسعود از همین الان جوگیر شده و به کسایی که مهندس صداش نمی کنن جواب نمیده
+
سه شنبه یازدهم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
گفته بودین شفاف سازی بکنم این انفجار ها کار کیه ... خوب از اونجایی که آمریکا و انگلیس تمام دنیا رو ول کردن و چسبیدن بیخ تنبون ما اولین گزینه هایی که به ذهن میرسه اونان ... اما از اونجایی که بمب ساعت ۱۰ صبح و در خلوت ترین زمان ممکن بانک منفجر شده و بمب های قبلی همه وسط ظهر اون موقع که سگ هم از خونش نمیاد بیرون منفجر شدن پس میفهمیم کار عرب های همین دور و ور خودمونه!
اگه دیده باشین یه شبکه تو ماهواره راه انداختی به اسم الاحواز !!! نمیدونم اینا چی از زندگی ما میخوان عین بختک افتادن روش !!! خوب بابا پاشین برین تو کشور خودتون هر غلطی دلتون می خواد بکنین دیگه
در همین رابطه مسعود پیشنهاد داده یه پتیشن از همین الان امضا کنیم چون اینجور که بوش میاد یه اتفاق هایی قراره بیوفته ... شفاف سازی هم حدی داره !!!
پ.ن: از فردای بمب گذاری ها کیف ما رو موقع ورود به دانشگاه چک میکنن ... ببینم واقعا به نظر شما اینا پیش خودشون چی فکر می کنن؟
پ.ن.۲:
گزارشگر: به نظر شما این بمب گذاری های اخیر که کار انگلیسیها و امریکایی ها بوده و ما همچنان بر حق خود مبنی بر دستیابی سلح(!!) آمیز به سلاح هسته است پافشاری میکنیم کار کیه؟
یارو: من که نمی دونم ولی هرکی هست این دستشم مثل اون دستش بشه الهی !!!
+
شنبه هشتم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
چی بگم از وحشی گری یه مشت قاتل روانی که سادیسم دارن؟
از اینکه به تنها مرکز تفریحی شهر هم رحم نکردن ... به این که اگه این بمب ساعت ۸ عصر منفجر میشد لااقل ۳۰۰ تا جوون میمردن؟
از اینکه دیگه نمیتونیم یا جرئت نداریم از خونمون بزنیم بیرون چی بگم ...
هیچ جز سکوت
+
پنجشنبه ششم بهمن 1384 | م.قدیمی
|
استاد اولین جلسه ترم گفته بودن امتحان 16 نمره است و 4 نمره هم به قیافه شما میدم ... نمره ها که اومد هیچکی بالای 16 نشد!بدبخت اونایی که کمتر از 10 شده بودن !
+
یکشنبه دوم بهمن 1384 | م.قدیمی
|