تبليغاتX
توهمات باطعم شکلات
دانشگاه ما یه سری دانشجوی خارجی از کشور های قزاقستان و پاکستان و چین و هند و تاجیکستان داره ... یانگ بچه چین است و تو این چند وقت کمی فارسی یاد گرفته ... وقتی نمرات درس فارسی اومد دیدم یانگ 19 گرفته و من شده ام 15.5 ایرج میرزا شدم و هرچی از دهنم در اومد به حافظ و فردوسی و سعدی گفتم !! راستی ... یکی دیگه از این دانشجو های دوست و برادر چینی اسمش هو شانکه بچه ها از وقتی باهاش خودمونی شدن دیگه هوشنگ صداش میکن
+ جمعه سی ام دی 1384 | م.قدیمی |

رفتم با استاد صحبت کنم که اگه میخواد بندازتم لااقل یه ۹.۵ بده تا زیاد به معدلم گه نزنه ... وقتی جریان رو می فهمه میگه :"چند کارتو راه میندازه؟!!" با خجالت میگم :" استاد اگه میشه یه ۹.۵ بدید تا زیاد دردم نگیره!!" استاد میزنه زیر خنده و میگه :"۹.۵ چیه بابا؟ ... این همه اومدی واسه ۹.۵؟ ... با توجه به شناختی که ازت دارم ... ۱۸ خوبه؟"

در حالی که از خوشحالی میخوام بپرم بغلش میگم عالیههههههههههه ... میخوام برم که میگه:" کاش لاقل میگفتی واسه پریسا هم یه نمره ای بدم تا نیوفته ...بدبخت!! اون به خاطر تو امتحان نداد ..."

از خجالت دارم آب میشم ... که استاد میگه:"هیچی نگو ... زودتر از اینی که تو بخوای بگی به اون ۲۰ دادم که واقعا ارزشش از ۲۰ هم بیشتره ..."

+ پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 | م.قدیمی |

سر امتحان حالم به هم خورد ... استفراغ خونی و عفونی ... هم امتحانم خراب شد و هم رفتم بیمارستان ... فعلا حالم خوبه ولی ... بیچاره پریسا ... داشت می مرد ... اونم بیخیال امتحان شد و اومد بیمارستان ... کارامو اون جور کرد ... مسعود و عماد و فرنوش  هم بعد امتحان زود اومدن ... دمشون گرم ... دم همتون گرم بچه ها
+ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 | م.قدیمی |

خوب چی کار کنم ... دلم براش تنگ شده ... برای صحبت کردن هاش و غر غر کردن هاش ... برای سر به سر گذاشتن هاش ... برای نیشگون هاش و برای خنده هاش و برای گیر دادن هاش ... می دونم اونم هین طوره ... از نگاه های زیر چشمی و احوال پرسیدن ها و نگرانی های زیر زیرکیش می فهمم ....

کی گفته نمیشه ؟ ... میرم جلو و .... همه چیز تموم میشه ... دوباره مال هم میشیم ...

پ.ن ۱: خانومی دلم برات تنگ شده ...

پ.ن ۲: قرار گذاشتیم اولین جمعه تعطیلات بین دو ترم بریم کیش ... ده پانزده نفری شده ایم ... وقتی فرنوش میگه قراره با خانواده اش برن چالوس مسعود گیر داده همه با هم باید بریم شمال

+ سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 | م.قدیمی |

يكي از بچه هاي دانشكده يك واحد آپارتمان نزديك دانشگاه اجاره كرده و آنجا شده پاتوق براي درس خواندن و آماده شدن براي امتحانات ... بكي از اساتيد محترم كه بدجوري علاقه مند به ارتباط با دانشجويان است هر از چند گاهي به بچه ها سر ميزند و علاقه مند شده شب هم همانجا بماند ... استاد محترم چهارشنبه شب هفته قبل كه در خانه بچه ها مانده بود مجبور شد بعد از شام ظرف ها را بشورد تا بتواند شب همان جا بخوابد ...
+ یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 | م.قدیمی |

داوود اساسا به توانمندي در تقلب معروف است و همه مراقب ها به طرز خفني متوجه او هستند ... امتحان مصالح ساختمانی داوود حتما ميخواست پشت سر عماد بنشيند تا بتواند تقلب كند و به همين دليل با يك ماژيك تمام شماره هاي روي ميز رو پنج رقمي كرده بود و اوضاع قبل از جلسه بدجوري شير تو شير بود يك بار ديگر در ترم قبل داوود تمام شماره ها را از روي صندلي ها كنده بود تا بتواند جايي كه ميخواهد بنشيند ... بهترين تقلبش وقتي بود كه خودش را مراقب جازده بود و به همه سوالات به راحتي پاسخ داد!!
+ جمعه بیست و سوم دی 1384 | م.قدیمی |

مسئول امور مالي يكي از مطرح ترين مراقب هاي تقلب بگير است و سر كلاس كه باشد هيچ كس جرئت نميكند تقلب كند ... دیروز وقتي يكي از بچه هاي ترم بالايي براي چندمين بار تقلب گرفت دانشجوي بيچاره با عصبانيت به مسئول امور مالي گفت : تو چقدر احمقي آدم عقده اي عوضي كه نميتوني پيشرفت دانشجو ها رو ببيني ، واسه همين كاراته كه بچه ها حالشان از تو بهم مي خورد .... چهره مسئول امور مالي در اون لحظه بسيار ديدني بود !
+ پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 | م.قدیمی |

قبل از امتحان که وارد کلاس شدم دیدم کلاس خالیه و یه ماژیک وایت برد قرمز افتاده گوشه کلاس ... رو تخته بزرگ نوشتم من از درس آمار احتمالات و استاد مزخرفش متنفرم ... همون موقع بود که بچه ها با عجله آومدن توی کلاس و پشت سرشون هم استاد ... هر کاری کردم نوشته پاک نشد ...
+ دوشنبه نوزدهم دی 1384 | م.قدیمی |

استاد محترم در حال حذف كردن قسمت هايي از جزوه براي امتحان است ... بچه ها كليد كرده اند و ميخواهند قسمت هاي بیشتري را حذف كنند و او قبول نمي كند ... تا اينكه يكي از بچه ها مي گويد خانم دكتر،جوت نامزدتون صفحات 140 تا 200 رو هم حذف كنيد ...استاد گرامي كه اخيرا نامزد كرده اند تحت شرايط love قرار ميگيرند و نهايتا از كل جزوه 210 صفحه اي قرار شده است 60 صفحه را امتحان بدهيم
+ یکشنبه هجدهم دی 1384 | م.قدیمی |

روابط به شدت تیره و تار شده ... تلاش های گروه ضربت(مسعود و عماد و فرنوش و موژان) برای آشتی دادن ما به هیچ جا نرسیده و ما کماکان سوار بر خر شیطان بر مواضع خود پافشاری میکنیم ... سلاح زنانه(گریه دیگه بابا!!) هم کارساز نبوده ...
این دعوای ما خیلی باحال شده ... اصلا شده دعوا بین پسرها و دخترها!!! مسعود هم با اون همه پاچه خوار بودنش به فرنوش میگه: " امین راست میگه .. چه معنی داره که پسر و دختر هی قربون صدقه هم برن ؟ ..."
آخه من نمی دونم ... چه دلیلی داره صبح ساعت 8 به sms جواب بدم که بیدار شدم یا نه؟!!!! ساعت 3 ظهر بگم که ناهار چی خوردم ... ساعت11 شب بگم که کجام ... این کی بود که الان زنگ زد به موبایل من ... اون دختره اون روز چی کارم داشت ... شاگردام چرا هی زنگ میزنن ... چرا شاگرد تو خونه گرفتم ... بابا مگه زن و شوهریم آخه؟
تا اطلاع ثانوی عشق یه چیزی مث کشک و دوغه !!!!
+ جمعه شانزدهم دی 1384 | م.قدیمی |

دعوا شده .... فعلا داریم فحش به هم میدیم ... بعد براتون تعریف میکنم ...

+ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 | م.قدیمی |

فرنوش به مسعود می گه اگه زلزله بیاد و من بمیرم تو بعد از من چیکار می کنی؟ مسعود که جوگیر شده می گه عمرا به هیچ کس دیگه دل نمی بندم و ادامه میده اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟ فرنوش می گه من نمی تونم قول بدم ... که مسعود می گه حالا که اینطوره دعا می کنم اگه زلزله بیاد قراره من بمیرم طرف هم بمیره تا حالت گرفته بشه!!
+ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 | م.قدیمی |

اینروزا دانشگاه پرنده پر نمیزنه ... روزای آخر هر ترم همه دانشجو میشن و جیکشون در نمیاد ... هیچ کس هم با استاد ها کل کل نمیکنه ... بساط پاچه خاری به راهه اساسی !!

دیروز یکی از استاد ها رو که منتظر تاکسی بود رسوندیم در خونشون ... ایشان هم که کلی با ما حال کرده بود وقتی داشت پیاده میشد گفت: بچه ها شماها که از ۱۰ خوشتون نمیاد ... نه؟

+ سه شنبه سیزدهم دی 1384 | م.قدیمی |

دیشب شیش تایی(من و پریسا عماد و موژان مسعود و فرنوش) رفتیم کنسرت حامی و مانی رهنما ... جاتون خالی ... انقدر جیغ زدیم و داد و بیداد کردیم که بعد کنسرت هممون گلومون گرفته بود ...

ولی خداییش دلم می خواست از ۹۲٪ کسایی که اونجا بودن بپرسم شما تا حالا یه آهنگ از اینا گوش دادین؟

دانشگاه هم فعلا خبری نیست ... امن و امان ... آخراتی ترم که میشه پاتوق بچه ها از جلوی سلف و جلوی باجه تلفن میشه بغل انتشاراتی دانشگاه ... بدیش اینه که صبحا مال دختراست و عصرا مال پسرا!!!

+ شنبه دهم دی 1384 | م.قدیمی |

پریسا دیروز بهترین کادو عمرم رو بهم داد ...  ....

استاد محترم وقتی می فهمه که تولدم بوده گیر سه پیچ بلژیکی میده که باید بری شیرینی بخری ... حالا شیرینیم کجا بود ؟ ... کلید ماشین رو از پریسا گرفتم و رفتم یه کیلو شیرینی خریدم و اومدم ...

نگرفتید چی شد؟ ... با دقت باید بخونین !!! 

+ چهارشنبه هفتم دی 1384 | م.قدیمی |

یکی از استاد ها در راهرو با حالتی عصبی به این طرف آن طرف می رود ... از فضولی دارم می میرم ... می رم جلو و می گویم سلام استاد " شاولو خاشی یلی " که یکدفعه خنده بلندی کرد و گفت آفرین ... شاولو خاشی یلی ... دنبال همین بودم ...
استاد فامیلش رو فراموش کرده بود!
+ دوشنبه پنجم دی 1384 | م.قدیمی |

پریسا بعد کلی معذرت واسه اینکه نتونسته کادوی خوبی برام بخره بالاخره کادوشو بهم میده ... جعبه رو که باز میکنم ... واییییییییییی ...یه گوشی نوکیا 6630

مسعود و فرنوش و عماد و موژان کلی کف کردن ... عماد و موژان برام یه سوشرت ماه خریدن ... فرنوش و مسعود هم یه عطر دیویدف با یه جعبه شوکولاتی که دوست دارم ...

دست همه شون و همه تون که بهم تبریک گفتین درد نکنه

+ یکشنبه چهارم دی 1384 | م.قدیمی |

امروز تولدمه ... تولدم مبارک
+ پنجشنبه یکم دی 1384 | م.قدیمی |