استاد نام یکی از خانم ها را می بره و می گه شما ادامه متن را بخوان که عماد می گه:" استاد نمی تونه "
استاد می گه:" مگه خودش زبون نداره" که اون خانوم می گه:" استاد من نابینا هستم و نمی توانم ..." انگار استاد می خواد چیزی بگه ولی نمی تونه
+
چهارشنبه سی ام آذر 1384 | م.قدیمی
|
یک عدد سوسک روی دیوار در حال حرکت است که استاد محترم جزوه اش را لوله می کند و می زند روی سوسک بیچاره و سوسک می افتد روی زمین و بعد یکی از دختر ها جیغ می زند و با گریه می گوید: قاتل قاتل قاتل ... استاد محترم از این برخورد قاط می زند و کیفش را بر می دارد و می رود
+
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
مسعود خوشحال است و می گوید قضیه بریف شد ... می گویم کدام قضیه؟ می گوید پسر عموی فرنوش حالا حالا ها به ایران نمی آید و قرار است تا آن موقع بله را بگیریم ...
پریسا که از این اتفاق خیلی خوشحال شده همه رو دعوت میکنه به شام ... ۵ تامون عین نخورده ها با سر قبول می کنیم ... اولین دعوت پریسا خانوم هم با خوبی و خوشی تموم شد ...
+
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 | م.قدیمی
|
دیروز تو غرفه معماري ها يه آقايي نشسته بود و کاريکاتور بچه ها رو ميکشید ... بچه ها با موبايل از يکي از استاد ها عکس ميگيرن و به يارو ميگن کاريکاتورشو بکشه ... بعد عکس رو به استاد تقديم ميکنن ... استاد ميگه:" چقدر شبيه يکي از عکساي جوونيام شده!!!"
+
جمعه بیست و پنجم آذر 1384 | م.قدیمی
|
يک سري از دانش آموز هاي مدارس دخترونه رو آوردن براي ديدن نمايشگاه ... اينا که با جو دانشگاه مخصوصا نمايشگاه حسابي حال کردن بعد مدرسه دودر ميکنن ویه سری میان اینجا ... يکيشون ميگفت اگه شده از وقت لاک زدنم ميزنم درس ميخونم تا دانشگاه قبول شم !!!
عماد ميگه با اين وضع که من ميبينم کم مونده مردم ظهرا گاز پيک نيک بردارن و با خانواده بيان نهار رو توي دانشگاه ... بد داريم به مردم حال ميديم!!
لینک این بغل هم مفتی شد ... بدید تا بدم
+
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 | م.قدیمی
|
+
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 | م.قدیمی
|
اقا اين نمايشگاه هاي هفته پژوهش خيلي باحاله !! ... کلي ايتس ايتس و دوبس دوبس تو غرفه ها به راهه ... فقط کم مونه کليپ تصويري کامران و هومن رو بزارن تا ما باش حرکات موزون انجام بديم!!!
راستی چرا به من لینک نمی دید؟
+
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 | م.قدیمی
|
هفته پژوهش شروع شده و بچه ها حسابي پژوهشگر شده اند ... به جاي حياط دانشگاه توي نمايشگاه هاي دانشکده هاي مختلف ول مي چرخن و پژوهش مي کنن ... طبق معمول بهترين نمايشگاه مال بچه هاي روانشناسيه که کلي واسه خودش شهربازيه !! ... انواع تست هوش و عشق و بازي هاي هوشي و خلاصه فقط عمليات بند بازي و ژانگولر ندارن ! ...
مسعود و فرنوش تست شناخت ميزان تفاهم و علاقه ميدن که براشون در مياد 5% !! ... مسعود که حسابي شاکي شده ميگه اينم شده مثل فال ورق ...!!
منم تست اعصاب و روان دادم و تو يه دور نزديک 20 بار اشتباه کردم ... پريسا گفت:" آخي ! بميرم الهي ! ... چرا اعصابت اينقدر ضعيف شده؟ ... به خودت اينقدر فشار نيار ..."کم مونده گريه کنه که با وساطت آزمايش کننده و التماس هاي من بيخيال ميشه ...
عماد و موژان؟ .... دارن تست حافظه ميدن!!!
+
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 | م.قدیمی
|
سر یکی از کلاس ها صحبت از فعالیت ها و تلاش های ریاست محترم دانشکده است که چه زحمت هایی نکشیده و چه کار هایی نکرده .. هر کسی در نکوهش ! این رئیس چیزی می گوید نوبت به مسعود می رسد و می گوید : " واقعا رئیس دانشکده فردی متلاشی است " استاد محترم می پرسد : منظور شما از متلاشی چیه؟ که مسعود می گوید: منظورم تلاشگر است .. متلاشی بر وزن مفتعال !
+
یکشنبه بیستم آذر 1384 | م.قدیمی
|
سر کلاس هستیم که موبایل استاد محترم ملودی بادا بادا مبارک بادا می زند استاد محترم که هول شده می گوید از دست این منیژه ... همه می خندیم ... می گوید دخترم را می گویم
... این بار پسر ها می خندند که استاد می گوید کلاس سوم دبستان است !
+
شنبه نوزدهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
استاد می گویید مملکت ما واقعا برره شده ... در جنگ با دشمن فرضی صد و خورده ای کشته دادیم ... حال همه بچه ها گرفته است ... همه یه جورایی ضدحال خوردن ... پریسا که از صبح تا ظهر یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد و دلداری دادن های من هم فایده نداشت ... مسعود هم از موقعیت استفاده کرده و هی خودشو می چسبونه به فرنوش حال عماد و روژان هم بهتر نیست ...
قراره یه اعتراض دسته جمعی بکنیم ... تا ببینیم
+
پنجشنبه هفدهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
مسعود خیلی حالش گرفته ... میرم سرغش و میگم چی مسعود جون؟ ساکتی ... چیزیت شده؟ ... میگه :" آره امین .. فرنوش خونم کم شده ... الان دقیقا یک ساعت و سی و پنج دقیقه و هفده ثانیه است که ندیدمش !" 
+
سه شنبه پانزدهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
با عماد از بیکاری رفتیم سر کلاس زبان تخصصی یه گروه دیگه نشستیم ... استاد هی سوال می پرسه و یکی از دختر ها که هم خودش خوبه و هم زبانش هی عین هرمیون گرنجر (هری پاتر
) بالا پایین می پره و جواب میده که استاد میگه اگه میشه شما دیگه جواب ندین ... یارو که خیلی بهش برخورده میگه : استاد یعنی دیگه نمیشه بدیم؟ ...!!!!!
+
یکشنبه سیزدهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
کلاس شلوغ است و صدا به صدا نمی رسد که استاد می گوید عزیزان من ساکت باشید آقایان عزیز لطفا ساکت باشید من دست شما را می بوسم من روی شما را می بوسم خواهش می کنم ساکت باشید خانم های محترم لطفا ساکت باشید ... یکی از بچه ها از ته کلاس می گوید استاد خیلی باحالی!
+
پنجشنبه دهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
با این که پریسا درسش خیلی از من بهتره اما طی یکی دو هفته گذشته روزی شونصد مرتبه به من زنگ زده تا در مورد امتحان و جزوه چیز هایی بپرسه البته من هم از این اتفاق بسیار خوشحال ام و باز هم البته نه به خاطر این که پریسا با من تماس می گیره ... بلکه به خاطر اینکه مجبورم جزوه ها رو تیکه پاره کنم تا در جواب سوال هاش ضایع نشم
+
چهارشنبه نهم آذر 1384 | م.قدیمی
|
کلاس شروع شده و حوصله کلاس را نداریم و از طرف دیگه استاد قرار است امتحان بگیرد که عماد مخ آقای تاسیساتی دانشگاه را می زند و او هم به ما کلی حال می دهد و می رود داخل کلاس و به استاد می گوید می خواهد لامپ های مهتابی را عوض کند ... استاد می گوید همه لامپ ها سالم هستند و آقای تاسیساتی می گوید : استاد می بخشین رفاقت این حرف ها رو بر نمی داره من باید لامپ ها رو عوض کنم و دو ساعت هم طول می کشه ...
+
دوشنبه هفتم آذر 1384 | م.قدیمی
|
مسعود حالش بدجوری گرفته .. می پرسم قضیه چیه که تحویل نمی گیره ... انقدر کلید می کنم که بالاخره می گه پسر عموی فرنوش قراره بیاد ایران ... می گم خوب؟ میگه خوب و زهر لاک پشت صحبتشه که بیاد خواستگاری فرنوش ...نمی دونم چی بگم
+
یکشنبه ششم آذر 1384 | م.قدیمی
|
اکثر پسر هایی که ترم هشتم می باشند وقتی از امتحان فوق لیسانس نتیجه خوبی نمی گیرند برای اینکه سربازی نروند و سال آینده هم امتحان فوق بدهند چند واحد را برای سال بعد نگه می دارند و دختر هایی هم که نتوانند تا ترم هشتم ازدواج کنند چند واحد برای ترم نهم و دهم و یازدهم و ... نگه می دارند
+
پنجشنبه سوم آذر 1384 | م.قدیمی
|
استاد محترم تعدادی اسلاید تهیه کرده و می خواهد نشان بدهد . با کلی مشکلات دستگاه را آماده می کند و آماده می شویم برای دیدن اسلاید ها ... یکی از خانم ها می گوید : استاد چراغ ها را خاموش نمی کنید؟ استاد که عصبانی و کلافه شده است می گوید:" اگر عجله نکنی چراغ ها را هم خاموش می کنم ..."
+
سه شنبه یکم آذر 1384 | م.قدیمی
|