دانشکده تقریبا سوت و کور است. قرار گزاشته ایم با بچه ها برویم نمره ها را ببینیم. نمره یکی از درس های عماد جلوی شماره دانشجویی اش نیست. کمی نگران می شود و سراغ منشی آموزش می رود
.عماد: ببخشید نمره من نیومده
.منشی: جدی؟ چه جالب
!کلی ضایع شد و رفت سراغ مسئول محترم آموزش
.عماد: ببخشید نمره من نیومده
.مسئول آموزش: کجا رفته؟ هر هر هر
...کلی عصبانی رفتیم سراغ مسئول ثبت نمرات
.عماد: ببخشید نمره من نیومده
.مسئول ثبت نمرات: صبر کنی میاد
!عماد که حسابی شاکی شده بود و آماده بود که قاط بزنه سراغ استاد محترم رفت و وقتی به اتاق استاد رسید و چهره ایشان را دید متوجه شد که اصلا ترم گذشته این درس را بر نداشته بود و اسمش اشتباهی وارد لیست آن درش شده بود
.همه بچه ها حداقل یک بار کتاب پائولو کوئلیو را که قبلا در موردش گفتم دست گرفته اند و برق آنها را لرزانده و دیگران همه به او خندیده اند. این شده است بهانه تفریح و شوخی در ایام امتحانات. حالا نوبت به استادان محترم رسیده است. برای اینکه کتاب را چه کسی به دست استاد بدهد قرعه می ریزیم و خوشبختانه به اسم من یا عماد یا سحر نمی افتد . استاد محترم ادبیات چند سال از حضرت آدم کوچکتر هستند و البته بسیار هم موقر و متین و مودب تشریف دارند و تا به حال در بدترین شرایط کمتر از گل از او نشنیده ایم و دائما ورد زبانش کلماتی چون ارادت، قربانت، عزیز دل، جان برادر و اشعار حافظ و بابا طاهر و البته گاهی هم ایرج میرزای عزیز است.
وقتی استاد محترم کتاب را باز کرد و دستش را چند ولتی برق گرفت و کمی هم لرزید جلوی همه فحش هایی داد که نگو و نپرس ! کامران که کتاب را به دست استاد داده بود و به king of alvaat دانشکده معروف است آن قدر خجالت کشید که به جای سرخ شدن سیاه شد !
به استاد محترم گیر داده ایم تا نتایج امتحان را بگوید و هر کاری می کنیم قبول نمیکند تا این که بالاخره بعد از کلی اصرار می رویم جلو در اتاقش. استاد محترم بسیار مودب هستند و معمولا نمره هایشان کمتر از 17 نیست حتی اگر کسی ای کیو اش به اندازه بی ادبی فیل باشد.
استاد محترم وقتی لیست را نگاه می کند می گوید همه نمره ها باای 16 شده بجز یک آدم احمق که شده 8. م گلزاری می گوید استاد حتما من 8 شده ام. استاد که نام م گلزاری را نمی دانست گفت نه جانم، نه قربانت بروم، نه عزیزم شما که دانشجوی محترمی هستید. این آدم چلغوز م گازاری است. وقتی م گلزاری گفت خوب استاد من گلزاری هستم دیگر صدای جیغ و خنده دختر ها و رنگ صورت گلزاری و چهره استاد مودب در آن لحظه بسیار یازده سپتامبری بود !
دو سه تا از دختر های ردیف جلون از جا می پرن که به استاد کمک کنن و دستشو بگیرن بلندش کنن که استاد داد می زنه نه نه !! پسرا بیان پسرا بیان !!
خلاصه استاد رو بلند می کنیم و می تکونیم (!) و از آنجایی که استاد جان به شدت احساس مصدومیت حاد می کند کلاس را تعطیل میکند !!
این روزها قبل از افطار هیچ کس از حرف های استاد محترم چیزی نمی فهمد و همه چرت می زنند . بعد از افطار هم هیچ کی چیزی از حرف های استاد نمی فهمد چون اینبار او چرت می زند. خلاصه اوضاعی شده است نگو و نپرس !
هر چند اوقات دیگر هم بهتر از این نبوده است
پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.
می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...
پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...
استاد وارد کلاس نشده و هنوز سال تحصیلی جدید را تبریک نگفته و هنوز حضور غیاب نکرده که می گوید بچه ها سریع باشید،وقت نداریم،دفتر ها را باز کنید و بعد به سرعت شروع می کند به جزوه گفتن ... یکی از بچه ها از ته کلاس می گوید استاد مگه [...] دارید؟ استاد می گوید نخیر،جزوه ندارم،خودتان نت بردارید !
پ.ن: یعنی عمرا بتونین حدس بزنین !!
این ورودی های جدید عجب آدم هایی هستند . از همان اولین روز همه به دانشکده آمده اند. حتی روزهایی که کلاس ندارند برای اینکه بیکار نباشند در کلاسهای مختلف شرکت می کنند . ما که سر کلاسها نمی رویم تا کلاسها تشکیل نشوند در عوض آنها می آیند و سر کلاسهای ما می نشینند و بی جهت کلاسها تشکیل می شوند !
ورودی های جدید آنقدر اسکل هستند که حتی تعدادی از آنها رفته اند سر کلاسهای فوق نشسته اند .
کلاسها شروع شده اند و باز هم مثل هر سال هنوز نجار ها و نقاش ها و بنا های محترم مشغول به کار هستند و احتمالا تا پایان نیم سال اول همچنان به کار ادامه خواهند داد . البته این عزیزان شدیدا محترم هستند و بسیار هم خوش برخورد مخصوصا در ابراز احساسات و بیان خوش آمد گویی به مناسبت سال جدید به همه دانشجویان .
یکی از نقاش های محترم روی دیوار یکی از کلاسها قلب کشیده بودند و یکی از عزیزان بنا هم از یکی از دختر ها وسط حیاط دانشکده خواستگاری کرده...
خلاصه اوضایی است ...
عماد با درس متون مشکل داشت و استاد محترم در طول تابستان از او به عنوان آژانس استفاده می کرد،عماد بیچاره هر روز صبح باید می رفت دم در منزل استاد محترم و ایشان را تا جایی می برد و یک ساعت منتظر می ماند و او را بر می گرداند . بعد از یک ماه و نیم استاد به عماد گفت متاسفانه نمره ها رد شده اند و من هم نتوانستم کاری بکنم ، ترم بعد همین درس را با خودم بردار و دیگر نمی خواهد سر کلاس بیایی !
حالا این موضوع به اینکه من این ترم رو مشروط شدم با اینکه اکثر نمره هام نرمال بود چه ربطی داره خودتون میدونید ! ![]()
اینکه واقعا نمیدونستی یا اینکه اومدی زرنگ بازی در بیاری اما از دماغت در اومده هم یه موضوع دیگه است که اینجا جای بحثش نیست !![]()
به سلامتی یه سال تحصیلی دیگه هم با خیر و خوشی و کلی اتفاق تموم شد.با کلی استاد خل و چل و دانشجوی سادیسمیک ! به هر روی (این قسمتش ادبیات بودا !)
اینجا رو تا حرفی واسه گفتن داشته باشم آپ نمی کنم ... یعنی عملا تا اول سال تحصیلی جدید ... پس وعده ما چی شد؟ اول مهر ۱۳۸۶...
تابستون خوبی رو واستون آرزو میکنم ... موفق باشین همگی.
در ایام ثبت نام و انتخاب واحد هنوز خوابگاه ها راه اندازی نشده بودند و تعدادی از دخترهای شهرستانی سرگردان بودند و حیران ... یکی از اساتید محترم جوگیر شد و تعارفی کوچولو به این چند دوست شهرستانی زد و آنها هم در جواب دعوت استاد گفتند: جون داداش چی؟چاکرتیم .
چند روزی از بازشدن خوابگاه ها گذشت اما آن دوستان همچنان در منزل استاد خراب بودند و می گفتند ما تا آخر ترم در خدمت استاد خواهیم بود و الان چند هفته ای است ترم تمام شده ...
این استاد آنقدر محترم و خجالتی و دوست داشتنی است که تا حالا چندین بار ماشینش را به بچه ها امانت داده تا مسافرت بروند ...
طرف استاد وقتی بعضی ها می شوند از خجالت دیگر میمیرد ... آنقدر که وقتی در جلسه امتحان از او سوال را می پرسند از خجالت مجبور می شود که جواب سوال ها را بدهد.
استاد محترم هنوز ازدواج نکرده و ...
-حنیف چی شده؟ چه مشکلی پیش اومده؟ کلی نگرانمون کردی پسر ...
-امین آرزو میکنم هیچوقت واسه هیچکدومتون همچین مشکلی پیش نیاد ... امیدوارم هیج وقت خوابتون نگیره ...
پ.ن: این ویژه نامه جدید گل آقاست ...خیلی جالب و خوندنیه ... منم توش یه کوچولو مطلب دارم ... اگه دوست دارید بخونید.
استاد محترم ترم قبل هر جلسه یک لیوان بزرگ چای می آورد سر کلاس و می گفت اگر چای نخورم نمی توانم تدریس کنم . این ترم علاوه بر لیوان چای ، یک فلاکس کوچک هم با خودش می آورد . احتمالا ترم آینده سماور بیاورد !
پ.ن:بابا ما یه بار مطلب تکراری گذاشتیما ! شلوارمون رو کم مونده بود در بیارین !
ایشان توقع دارند برویم منزلشان از خانواده اش هم عکس بگیریم. بدبختی این است که استاد طاس هستند و هر عکسی که می اندازم در مانیتور دوربین نگاه میکند و فریاد میزند پسر این چه عکسی است؟چرا اینقدر بد قیافه شده ام؟
استاد محترم می گوید بچه ها جمع شوند تا عکس یادگاری بیاندازیم .. البته بچه ها از او می خواهند و او هم قبول می کند ... 45 دقیقه مانده تا کلاس تمام شود و عکاس کلاس را تعطیل میکند ... کلاس بسیار کوچک است و تعداد بچه ها زیاد ... ناچارا می بایست خیلی به هم نزدیک شوند تا همه در کادر جا شوند ... استاد قول میدهد نمره پایان ترم من 20 شود و من هم به او قول میدهم عکس ها را به هیچ کس ندهم !
حرف های استاد که به اینجا میرسد یکی از دختر ها میگوید چه شوهری ! و بعد همه برای شاعر متاسف میشویم و یکی از دختر ها حتی گریه اش می گیرد.
شش دانگ حواس همه به مطالب فوق علمی استاد محترم است که صدای موبایل یکی از بچه ها بلند میشود زنگ صدای این دانشجوی خوش سلیقه صدای بدی میدهد ... موبایل دوبار زنگ می خورد یعنی دو بار صدای بد می دهد که استاد می گوید طاهرا یکی از آقایان عزیز در خوردن زیاده روی کرده است ... یکی از دختر ها میگوید نه خیر استاد ... ایشان در شعور و ادب زیاده روی کرده است !
یکی از بچه ها سر کلاس شیرینی پخش می کند و بسیار هم خوشحال است استاد محترم میپرسد پسر جاش شیرینی به چه مناسبت است؟ دانشجوی خنده به چهره میگوید استاد پدرمان عروسی کرده است...
استاد که فکر میکند دانشجو شوخی کرده است و مسخره میکند میگوید لازم نکرده شیرینی پخش کنی لوس بی مزه ... عماد از انتهای کلاس با صدای بلند میگوید استاد راست میگوید پدرش ازدواج کرده.
استاد که مانده چه بگوید میپرسد خب حالا تو چرا خوشحال هستی؟ دانشجوی مذکور می گوید آخه استاد دختر زن بابایم در همین دانشکده درس می خواند !!
خانم آقا بابا را توی خیابان می بینیم و هرچه صدایش می کنیم و داد میزنیم آقا بابا ، آقا بابا به ما نگاه نمی کند تا اینکه از تاکسی پیاده میشویم و می رویم سراغش.
سحر می گوید:کلی صدایت کردیم،چرا نگاه نکردی؟
آقا بابا گفت : جدی؟نشنیدم .
عماد گفت گلویمان پاره شد از بس داد زدیم آقا بابا ، آقا بابا ...
خانم آقا بابا خندید و گفت آهان ! شما بودید می گفتید آقا بابا؟ من فامیلم را عوض کرده ام.
مریم آقا بابا یکی از هم کلاسی های ترم قبل بود که همه اساتید او را خانم آقا،خانم آقا بابا خانم،آق خانم و گاهی حتی آقا بزرگ صدا می کردند.
موقع خداحافظی عماد پرسید حالا فامیلت را چی گذاشتی؟
گفت مامانی ...
عماد گفت حتما شوخی کرده و من فکر کردم اگر واقعا فامیلش مامانی باشد اساتید او را چه صدا خواهند کرد؟
پ.ن:سال ۸۶ برای همه پر از آرزو های خوب ...
واقعا متاسفم که توی جامعه ای زندگی میکنم که یک مشت آدم وحشی،برای مقابله و خفه کردن انرژی چننتا جوون، متوسل به باتوم و چک و لقد با پوتین های سربازی و گارد ویژه و گاز اشک آور و اسپری فلفل میشن ...
از دیشب تا حالا یه لحظه هم نخوابیدم ... تمام تن و بدنم درد میکنه ... اما به هیجانش میارزید !!
دیشب اینجا خیلی شلوغ شده بود ... بزن و برقص پسر و دختر بود و مراسم پریدن دسته جمعی از کپه های بزرگ آتیش و طبق معمول به رخ کشیدن قدرت بمب های دست سازو وسائل آتیش بازی از سیگارت و زنبوری و پروانه ای بگیر تا دینامیت و منور های جنگی ! جای همتون خالی ... البته نه توی اون قسمتش که مامورا احساس کردن آزادی یکمی زیاد شده و ریختن سر مملکت !